محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3503
تاريخ الطبرى ( فارسي )
كردهاند و اندك كسانى با من ماندهاند كه مدت كمى دفاع و مقاومت توانند كرد ، اين قوم آنچه را از دنيا بخواهم به من مىدهند ، رأى تو چيست ؟ گفت : « به خدا ، تو بهتر از كار خودت خبر دارى ، اگر مىدانى كه بر حقى و سوى حق دعوت مىكنى در كار حق بكوش كه ياران تو در اين راه كشته شدهاند و مگذار كه پسر كان بنى اميه گردن ترا بازيچه كنند ، اگر دنيا مىخواسته اى بندهء بدى هستى كه خويشتن را به هلاكت داده اى و يارانت را كه همراه تو كشته شدهاند به هلاكت كشانيده اى . اگر گويى بر حق بودم و چون يارانم سستى كردند ناتوان شدم ، اين كار آزادگان و مردم ديندار نيست ، مگر در دنيا چه مدت ميمانى ؟ كشته شدن بهتر است » گويد : ابن زبير نزديك رفت و سر مادر خويش را بوسيد و گفت : « به خدا راى من نيز همين است و تاكنون نيز بدان دعوت مىكردهام به دنيا نپرداختهام و زندگى دنيا را دوست نداشتهام ، از اين رو قيام كردهام كه ديدهام محرمات را حلال پنداشتهاند و به خشم آمدهام مىخواستم رأى ترا بدانم كه بصيرت مرا افزودى ، مادرجان ببين من امروز كشته مىشوم ، غم بسيار مخور و به فرمان خداى تسليم باش كه پسرت از روى عمد مرتكب منكرى نشده و به كار زشت دستنيازيده و از حكم خداى منحرف نشده و در كار امان خيانت نياورده و با مسلمانى يا همپيمانى ستم نكرده ، هرگز از ستم عاملانم خبرى نيافتهام كه بدان رضايت داده باشم ، بلكه بدان معترض شدهام . هيچ چيز به نزد من از رضاى خدايم برتر نبوده ، خدايا اين را به تمجيد خودم نمىگويم ، تو از كار من واقفترى اين را به تسليت مادرم مىگويم كه خاطرش از غم من بياسايد . » مادرش گفت : « از خدا اميد دارم كه اگر پيش از من برفتى چنان كه بايد از تو تسلاى خاطر يابم و اگر پيشتر از تو رفتم خاطرم آرام باشد ، برو ببينم سرانجام كارت چه مىشود »